تبلیغات
برگ سبزی تحفه درویش - یادداشت های یک تازه مسلمان

برگ سبزی تحفه درویش
 
وخدایی که دراین نزدیکی است

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 مرداد 1391 توسط من

اسم من " ابو هادی " است. داستان مسلمان شدن من از "لانگ‏بیچ" کالیفرنیا واقع در سواحل اقیانوس آرام آغاز می شود. چهار ساله که بودم، پدر و مادرم طلاق گرفتند و کمی بعد از آن، پدرم به شهر دیگری رفت و من، برادر دو قلو و خواهر کوچک ترم را با مادرمان تنها گذاشت. مادرم سخت کار می کرد تا بتواند خرجی ما را بدهد، ولی دست تنها و بدون تحصیلات عالی و مهارت های شغلی از عهده کار بر نمی آمد و مجبور بود به دستمزدهای پایین قناعت کند. تا این که بالاخره دوام نیاورد و ما برای ادامه زندگی به خانه پدربزرگم رفتیم...

تنها چیزی که از زندگی پدر و مادرم به یاد دارم، دعوا و جیغ و داد همیشگی و بعد هم قهرهای طولانی مدتشان بود. پدرم "ماری‏جوآنا" می مصرف می کرد و آدمی بود که بچه ها را مزاحم زندگی می دانست. مادرم از خانواده ای پروتستان بود و از هر نظر با پدرم فرق داشت و نمی فهمم این دو نفر اصلاً چرا با هم ازدواج کرده بودند؟!

من برای فرار از جنگ و جدال های آن دو، به دنیای خودم می خزیدم و به موسیقی پناه می بردم. پدرم مجموعه کاملی از آهنگ های جاز و راک کلاسیک داشت. ابتدا در 3 سالگی یاد گرفتم ضبط صوت را روشن کنم. پنج ساله که شدم نمی توانستم بخوانم، ولی نوارها را از روی جلدشان می شناختم. آن موقع ساعت ها می نشستم، نوارها را گوش می کردم و نت ها را به دقت به خاطر می سپردم. کم کم شعرها و آهنگ های بعضی از نوارها را مو به مو حفظ کردم و به تدریج به نوازندگی علاقمند شدم.
دوازده ساله که بودم، اولین گیتار الکترونیکم را خریدم. یادم می آید آن قدر در اتاقم تمرین می کردم که انگشتانم درد می گرفت و خون از آن ها جاری می شد. پدربزرگم وقتی این علاقه جنون وار مرا به "موسیقی" دید، تصمیم گرفت نجاتم دهد. صبح یکشنبه که می رسید، به در اتاقم می زد و با آن صدای کلفتش صدا می زد: وقت کلیسا رفتن است. من هم از رختخواب بیرون می پریدم و لباس می پوشیدم. مدتی که گذشت، از کلیسا رفتن خوشم آمد.
 
در کلیسا دوستان زیادی پیدا کردم و بحث های مفصلی با کشیش درباره دین مسیح، کلام و فلسفه به راه می انداختم. کشیش فردی تحصیل کرده که فوق لیسانس الهیات و چند مدرک دانشگاهی دیگر داشت. در همان گفت و گوها بود که پی بردم می توانم از طریق مباحثات منطقی به نکات تازه ای برسم و مسائل ذهنی ام را حل کنم. به کلیسا رفتن را ادامه دادم، اما در عین حال از علاقه ام به موسیقی کم نشد و بالاخره در 17 سالگی با دوستانم یک گروه موسیقی تشکیل دادیم.
 
در پارتی های محلی، شروع به نوازندگی کردم. در کنار آن جلسات تمرین و بداهه نوازی هم تشکیل می دادیم و در این جلسات، مشروبات الکلی، مواد مخدر و دیگر مخلفات هم بسیار پیدا می شد. در تنهایی خودم، رفتار دوستان و افراد گروهم را بررسی می کردم و کم کم به این فکر افتادم که یک جای کار اشکال دارد. به تدریج احساس غربتی پیدا کردم که نمی توانستم آن را هضم کنم. احساس می کردم دارم غرق می شوم. ولی از طرف دیگر، یادم می آید که به خودم می گفتم: چه‌ات شده؟ هر چی که آرزو داشتی، الآن در اختیار داری. جوان که هستی؛ نوازندگی هم که می کنی؛ دور و برت هم که پر از دختران خوشگل است؛ چیزی هم نمانده یک آلبوم بیرون بدهی.
 
تا عملی کردن آرزوهای همیشگی ات، یعنی زندگی با موسیقی، چند قدم بیشتر فاصله نداری. چرا فکر می کنی کارت اشکال دارد؟ چرا فکر می کنی هنوز به جایگاه خودت نرسیده ای؟ آن روزها چنین افکاری بسیار من را به خود مشغول می کرد.
 
به عقب برگردیم. پانزده ساله که بودم، مادرم در یک دوره کلاس اسلام شناسی در دانشگاه شرکت کرد و پس از مدتی مسلمان شد. دو-سه باری با من هم درباره اسلام صحبت کرد، ولی بیش از آن، رفتارش بعد از مسلمان شدن توجه مرا جلب کرد، چون بسیار خوش رفتار شده بود و در سخت ترین شرایط پای عقیده اش می ایستاد. این تغییر، بذری در دل من کاشت که آن موقع متوجه نمی شدم. مادرم در سال 1986 مسلمان شده بود و 3 سال بعد، حجاب گذاشت. این حرکتش برای من خیلی قابل توجه بود، چون آن زمان تعداد زنان با حجاب در منطقه ما بسیار کم بود.
 
به علاوه او در یک بیمارستان بزرگ و معروف پرستار بود و باید واکنش همکارانش را تحمل می کرد. این شجاعت فوق العاده مادرم حتی امروز هم به من قوت قلب می دهد. به علاوه، وقتی مادرم مسلمان شد، ما در خانه پدربزرگم زندگی می کردیم و او از مسلمان شدن مادرم راضی نبود. شرایط مادرم هر روز سخت تر می شد و ما بالاخره برای زندگی به جای دیگری رفتیم.
 
پرت نشویم. داشتم می گفتم که در اوج جوانی و لذت و موسیقی، درگیر افکار درونی شدم. نمی دانستم روحم دارد به سوی چه نقطه ای حرکت می کند. از طرفی، خواسته های دلم تمام وجودم را فرا گرفته بود و نمی توانستم چیز دیگری را ببینم. از طرف دیگر، در درون خواسته هایم سیاهی می دیدم. داشته هایم قانعم نمی کرد و همه آرزوهای برآورده شده ام به سراب شبیه بود که همه عمرم را صرف رسیدن به آن ها کرده بودم، ولی وقتی رسیدم، همه شان ناپدید شده بودند. برای فراموش کردن این افکار، سعی کردم بیشتر بنوشم، بیشتر خوش بگذرانم، بیشتر بنوازم و در استودیو بیشتر بمانم، ولی هیچ کدام افاقه نکرد و آب از آب تکان نخورد.
 
همه چیز برایم بی معنی شده بود. خوش گذرانی با دوستان، تمرین موسیقی، نوشتن آهنگ های جدید دیگر مزه سابق را نداشت. بیشتر در خودم فرو رفتم. این درست قبل از جشن تولد 21 سالگی ام بود. دست آخر، یک روز زانو زدم و کاری کردم که تقریبا 2 سال بود انجام نداده بودم: دعا کردم. به خدا گفتم که نمی دانم چه چیزی برایم خوب است. از خدا خواستم راه درست را نشانم دهد، راهی که افسردگی ام را از بین ببرد و من را در این دنیا و پس از مرگ موفق کند. دعایم را با این جمله حضرت مسیح علیه السلام در آخرین لحظات زندگی اش (بنا به اعتقاد مسیحیان) به پایان بردم: "اما نه به خواست من، بلکه به اراده تو" (متّی 39:26).

درست فردای آن روز، داشتم با مادرم ناهار می خوردم. به او گفتم که حالم خوب نیست و احساس افسردگی می کنم. مادرم گفت: اگر خواسته باشی، می توانی فردا (شنبه) با من بیایی تا تو را به دوستان مسلمانم معرفی کنم. آن ها غذای عربی می پزند. من هم به هوای غذای عربی، پیشنهادش را قبول کردم.
فردا به سراغ آن دوستان رفتیم. چند خانم با حجاب و یک مرد قد بلند. مادرم گفت اسم این آقا محمد است و با هم شروع به صحبت کردیم. محمد گفت که اهل سوریه است، ولی به انگلیسی کاملاً مسلط بود و تقریباً بدون لهجه حرف می زد. بعد از حرف های معمول، از من پرسید: تو به خدا اعتقاد داری؟ گفتم بله. پرسید: چه دینی داری؟ گفتم: من در خانواده مسیحی به دنیا آمده ام، ولی دیگر کلیسا نمی روم. پرسید: چرا؟ فکر می کردم چون مسلمان است، از کلیسا نرفتن من خوشحال می شود. من هم توضیح دادم که درباره بعضی از اعتقادات مسیحیت مثل تثلیث و "گناه نخستین" (گناه کار بودن انسان از بدو تولد) سئوالاتی داشتم که کسی پاسخ قانع کننده ای به آن ها نداده است. در ضمن، دینداری تأثیری در زندگی روزمره ام نداشته است. به او گفتم که عضو یک گروه موسیقی هستم و تنها فرد مذهبی که می شناسم، مادرم است.
 
او پرسید: به مرگ هم فکر می کنی؟
- بعضی وقت ها.
- چرا؟
- چون افسردگی می آورد. مرگ چیز ناشناخته ای است.
- چرا یاد مرگ افسردگی می آورد؟
- منظورت چیست؟ همه از یاد مرگ افسرده می شوند. وقتی فکر کنم که ممکن است الآن که از این جا بیرون بروم، ماشینی به من بزند و من شاید به جهنم بروم و شاید هیچ و پوچ شوم، افسردگی می گیرم.

- حالا که به خدا اعتقاد داری، به عدالت او هم اعتقاد داری؟
- بله.
- چطور ممکن است خدای عادل تو را به جهنم بفرستد بدون این که به تو فرصت بهتر شدن ندهد؟
- فکر می کنم چنین کاری نکند. ولی به من این فرصت را داده است. من خودم دیگر کلیسا نمی روم. من به تثلیث و خیلی چیزهای دیگر در انجیل اعتقاد ندارم.
- می دانی که دین اجدادت تنها راه رسیدن به خدا نیست و راه های دیگری هم وجود دارد.
- تا حالا کسی درباره راه های دیگر چیزی به من نگفته است. مادرم چند بار سعی کرد درباره اسلام با من حرف بزند، ولی من گوش نکردم.
- حالا ببین من چه می گویم. من درباره اسلام با تو حرف می زنم. اگر به نظرت منطقی آمد و هیچ نقطه ضعفی در آن ندیدی، قبول می کنی؟
- بله، ولی همین الآن می گویم که حتماً نقطه ضعفی گیر می آورم. من استاد این کارم.
-اگر نتوانستی، قبول می کنی؟
-بله.
-بسیار خوب.
 
***
این شد که شروع کردیم به صحبت درباره توحید، نبوت، نماز و سایر مسائل اسلامی و بحثمان تا حدود ساعت 4 صبح طول کشید. با آن که تمام تلاشم را به خرج دادم، نتوانستم هیچ نقطه ضعف یا مطلب سستی در اسلام پیدا کنم. محمد بسیار ساده و روشن صحبت می کرد و همه استدلال هایش منطقی بود. حرف های او تمام مشکلات من درباره مسیحیت را حل کرد، طوری که انگار ذهن مرا می خواند، ولی چنین چیزی در کار نبود. دست آخر دیگر حرفی باقی نماند...
 
خیلی فکر کردم، اشکال کارم را پیدا کرده بودم؛...حدود ساعت 5 صبح، شهادتین را گفتم.

فردای آن روز به استودیو رفتم و به اعضای گروه موسیقی گفتم دیگر نمی آیم و دنبال گیتارزن دیگری باشند. از آن زمان هم دیگر پایم را آن جا نگذاشته ام. از آن روز تا به حال ایمانم قوی تر شده است. الحمد لله.





طبقه بندی: مذهبی،  اجتماعی، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


كد ماوس

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک