تبلیغات
برگ سبزی تحفه درویش - اهدای عضواهدای زندگی

برگ سبزی تحفه درویش
 
وخدایی که دراین نزدیکی است

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط من

رهاکن وبه خدابسپار...

کسانی که مایل به دریافت کارت اهدای عضو هستند کلیک کنند.

درادامه مطلب نامه دختری به نام ستاره رامی خوانیم...


رها کن و به خدا بسپار :
نامه ای به خدا
خدا جونم سلام ، من رو می شناسی ؟ ستاره هستم .
این روزها خیلی خوشحالم چون حال مادرم خیلی خوب شده ، یادت می آید پارسال برایت نامه نوشتم و دادمش به امام رضا که برایت بیاورد ؟ پارسال مادرم خیلی مریض بود و دکترش گفته بود که اگر هر چه زودتر عمل نشود می میرد . آخه قلبش مریض بود ، دکتر می گفت : قلبش بزرگ شده و خطر ناک است . چه روزهای سختی بود !
از وقتی که یادم می آید مادرم همیشه قلبش درد می کرد و من غصه می خوردم ولی حالا دو ماه است که دیگر قلب او درد نمی کند . حالا او هر شب به من دیکته می گوید و من بیست می شوم ، برایم قصه می خواند و گاهی با هم به پارک می رویم . خدا جان ، قصدم از نوشتن این نامه برای تو این است که این نامه را به کسی برسانی . کسی که قلبش را به مادرم هدیه کرد . مادرم می گوید که او یک دختر جوان بوده است که قرار بود تا چند وقت دیگر ازدواج کند . راستش دلم برای او و کسی که قرار بود با او ازدواج کند می سوزد ، ولی خب همه می گویند تقدیر این بوده .
خدا جان ، نامه ام را به او برسان ، بقیه نامه را برای او نوشتم .
دوست خوبم سلام،
من ستاره دختر همان خانومی هستم که قلبت را به او هدیه دادی ، می خواستم با این نامه از شما تشکر کنم . سالها بود که مادرم از ناراحتی قلبی رنج می کشید و بیمار بود . دکترش گفته بود باید پیوند قلب شود وگرنه به زودی می میرد . من خیلی می ترسیدم که مادرم را از دست بدهم چون من او را خیلی دوست دارم ، من خواهر و برادری ندارم و بارفتن مادر خیلی تنها می شدم .
راستش پدر و مادرم هم همدیگر را خیلی دوست دارند ، یک شب وقتی پدرم بعد از نماز دعا می کرد ، از پشت در اتاق صدایش را شنیدم . او به خدا می گفت : خدایا ! اگر همسرم را از من بگیری دیگر کسی را ندارم ، خدایا به جز تو پناهی ندارم ، کمکمان کن و مادر یکدانه فرزندم را از من نگیر ، راضی به مرگ کسی نیستم ، خودت راهی پیش پای ما بگذار . خدایا من توان تحمل مرگ او را ندارم ، به خودت قسم راضیم باقی عمرم را بدهم و او شفا پیدا کند .
گریه ام گرفته بود ، فکر می کردم اگر مادرم بمیرد حتما" پدرم هم می میرد ، آن وقت من باید چکار می کردم ، من که به جز آنها کسی را نداشتم .
دوست خوبم ، شما با کاری که کردی هم مادرم و هم پدرم را به زندگی برگرداندی و حالا ما زندگی خوبی داریم .
مادرم می گوید شما حتما" به بهشت می روید چون با هدیه دادن قلبتان جان یک انسان را نجات دادید .من می دانم که خانواده شما قلب شما را به مادرم هدیه دادند ولی حتما" آنها از قبل می دانستند که شما دوست دارید این کار را انجام بدهید .
من همیشه دوست داشتم که وقتی یزرگ شدم دکتر بشوم ، اما از وقتی که شنیدم شما معلم بودید با خودم گفتم وقتی بزرگ شدم حتما" معلم می شوم . ای کاش با این کار بتوانم روح شما را خوشحال کنم . آنوقت حتما" از کار بزرگ شما برای دانش آموزانم تعریف خواهم کرد .
دوست خوب و مهربانم همیشه به یاد شما هستم .
دوست کوچک شما ستاره





طبقه بندی: مذهبی،  کمی تامل، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


كد ماوس

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک