تبلیغات
برگ سبزی تحفه درویش - انعکاس

برگ سبزی تحفه درویش
 
وخدایی که دراین نزدیکی است

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط من

فکرش حسابی مشغول بود ،نمی دونست چرا اینطوری شده کجای کار اشتباه کرده بود. برای بچه هاش هیچی کم نذاشته بود...

فکرش حسابی مشغول بود ،نمی دونست چرا اینطوری شده کجای کار اشتباه کرده بود. برای بچه هاش هیچی کم نذاشته بود .خونه خوب وسایل عالی، پول، معلم های خصوصی ویلا خلاصه همه چیز.از چراغ قرمز رد شد چون اصلا حواسش نبود.به دخترش فکر کرد با اون سن و سال کمش هفت قلم آرایش میکرد وساعتها پای تلفن نمیدونست با کی پچ پچ میکرد دو سه دفعه هم از مدرسش زنگ زده بودند که غیبت داره،پسرش هم همینطور بوی سیگار میداد چند بار از جیبش پول برداشته بود چندبار هم تو پارتی گرفته بودنش ،کجای کار و اشتباه کرده بود نمی دونست یکبارکی چشمش به دختر جوون وزیبایی افتاد که گوشه خیابان ایستاده بود،همه فکرا از مغزش فرار کردند ،مثل همیشه زد رو ترمز .وچند تا بوق زد، هر چند ماشینش مدل بالا بود وحسابی به سر و وضعش رسیده بود ولی دختر اصلا توجهی بهش نکرد،مرد غرولندی کرد و گفت :لیاقتش رو نداری،و ماشینش رو دوباره به راه انداخت و دوباره توی دریای فکر و خیالش فرورفت .چرا بچه هاش اینطوری شدند ،کجای کارو اشتباه کرده بود نمی دونست.

نویسنده سعید گلدست





طبقه بندی: کمی تامل،  داستان کوتاه، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


كد ماوس

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک